بازگشت   انجمن های فصل بازی > موضوعات عمومی > گفتگوی آزاد پیرامون بازی ها


پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 01-06-2011, 09:50 PM   #1 (permalink)

Ω

 
SHePArd آواتار ها

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: غرب ـه Midgar !
نوشته ها: 990
تشکرها : 1,653
مطالب وبلاگ:  8
PS3 PS2 PC
پیش فرض داستان Star Wars : The Force Unleashed


خب،بالاخره نوشتن داستان این بازی هم تموم شد.امیدوارم استقبال کنید.
ممنونم.







به دوران جنگ های ستاره ای باز میگردیم.به دوران Wookie ها و دوران نابودی تمام Jedi ها.آری.چه دوران خوشی بود.امپراطوری را میساختند.با قدرت و توان مندی Sith بزرگ,دارث سیدیوس(Darth Sidius ) یا همان صدر اعظم Palpatine, تمامی جدای ها که فکر میکردند قدرت Force باید در خدمت کسانی باشد که از آن بی بهره اند,و اصلا نباید به خودشان فکر کنند یکی یکی از بین میرفتند.بر طبق دستور 66 سربازان باید هر جدایی که در منطقه ی آنان بود را از بین میبردند,اما تنی چند توانستند بگریزند و هر کدام به یک سیاره پناه آوردند, پس از آن که یکی از آن ها در سیاره ی Kaashyyk که اکثرا Wookie ها که موجوداتی بین انسان و میمون بودند ولی دم نداشتنددر آن زندگی میکردند.پس از شناسایی این Jedi در مکان,امپراطوری به طور فجیع به این سیاره حمله کرد,اما اینان فقط سربازان و ماشین آلات همیشگی امپراطوری نبودند, در بین آنان یکی از خبیث ترین Sith های تاریخ وجود داشت...این Sith کسی نبود جز Darth Vader .کسی که برای بار دوم در تاریخ,جدای را نابود کرد.البته با کمک استادش ,امپراطور.

وی فرستاده شده بود تا این جدای را بکشد,زیرا اگر تنها سربازان و ماشین آلات برای کشتن این جدای کافی بود,در موقع صدور دستور 66 وی کشته میشد.ویدر راه خود را از میان صد ها تن از سربازان و Wookie و مانع باز کرد و سر انجام پس از راهی طولانی,به این جدای رسید.جدای گستاخانه گفت : ارباب تاریکی!هر چه خواستی این جا پیدا کردی!

ویدر گفت : تو نمیتوانی خودت را از من پنهان سازی,جدای!

جدای گفت : برگرد!

و قدرت Force خود را به کار گرفت و خواست ویدر و سربازانش را عقب براند,با این که سرابازن از بین رفتند,اما ویدر بدون کوچک ترین آسیبی سر جای خود ایستاده بود.

اینک نوبت ویدر بود که درسی به او دهد که یادش نرود.برای ویدر این خیلی آسان بود.پس با او در نهایت آرامش جنگید(چیزی که در کمتر جنگی بین Sith ها و Jedi ها اتفاق میافتد) و به درون خانه ای از خانه های Wookie ها پرت کرد.و زمانی که به آنجا رفت.او را در بین زمین و هوا گرفت و گفت: احساس میکنم قدرتی هزاران برابر قدرت تو در اطراف پرسه میزند.استاد تو کجاست؟!

Jedi که از گفته ی او تعجب کرده بود گفت : قدرت تاریک مانند ابری در ذهن توست(توهم).تو استاد مرا سال ها پیش از صحنه ی روزگار محو کردی.

ویدر : و حالا تو به سرنوشت او دچار خواهی شد!

و زمانی که خواست شمشیر خود را به فرق سر جدای بزند, قدرتی شمشیر را از دستش کشید.زمانی که ویدر برگشت, در کمال تعجب پسری خردسال را دید.

- آه!یک پسر.

جدای خطاب به پسرک گفت : بدو!

ولی ویدر قبل از این که جدای فرصت گفتن یک کلمه بیشتر را داشته باشد با استفاده از قدرتش,استخوان های گردن او را خرد کرد.

ویدر زمان اندکی به پسر خیره شده بود که گارد ها آمدند.گارد ها قصد کشتن پسر را داشتند.اما ویدر بلافاصله پس از شلیک تفنگ های آنان جلوی تیر ها را گرفت و آنان را کشت.

-با من بیا.به زودی چیز هایی بسیار بیش از این یاد خواهی گرفت.



چندین سال گذشت و پسرک بی گناه تبدیل به یک Sith پلید و قدرتمند شد.

ویدر : تو ضعیف بودی زمانی که من پیدایت کردم.حالا تنفرت تبدیل به قدرت تو شده است...حالا ضلع تاریک تو را در اختیار دارد.تمرین معمولی تو تمام شد است.حالا نوبت اولین امتحان واقعی توست.

Galen Marek : جاسوسانتان جدای ـی را شناسایی کردند؟

ویدر : بله.استاد Roham Kota .او به یکی از دژ هایمان در Nar shodaa حمله کرده است.او را نابود کن و شمشیرش را نزد من بیاور.

Galen/ Starkiller : بله استاد.

در حالی که گالن داشت میرفت ویدر گفت : امپراطور نباید تو را شناسایی کند.هر که را میبینی یا او تو را دید را از بین ببر.

گالن : هر طور مایلید استاد.

در حالی در راه رسیدن به سفینه اش بود,کسی به او حمله کرد که سال ها استاد و دشمن ویدر بود. Obi wan Kenobi !

بسیار راحت شمشیر را در سینه ی او فرو کرد.

اوبی وان تبدیل به دروید ـی(Droid ...میتوان گفت روبات هوشمند) شد.

- استاد.متاسفم که نا امیدتان کردم.

- پراکسی(Pr0xy ) ,امکان داشت من شمشیر را جای دیگه ای میزدم.چه کار میکردی؟

- متاسفم استاد.اما باید تمرینم را کامل کنم.

- عیبی ندارد.حالا بیا به سراغ سفینه ام برویم.

وقتی داشتند به سمت سفینه میرفتند زنی را دیدند که مشغول تعمیر سفینه ی گالن بود.

گالن با صدای آرام گفت : پراکسی,او کیست؟

- آه بله.کاپیتان Juno Eclipse .یکی از بهترین خلبانان امپراطوری.او رکورد های زیادی را در این رابطه کسب کرده است و...

صدایی گفت : واقعا؟

پراکسی یک لحظه ترسید و از جا پرید‌: استاد. به هیچ عنوان دیگر او را Reprogram نمیکنم.

گالن : ویدر راجع به ماموریتت گفت؟

جونو : بله.

در حالی که داشت به سمت سفینه اش قدم بر میداشت دید سفینه اش تغییرات زیادی کرده است.

- با سفینه ام چکار کردی؟

- هیچی.فقط کمی تغییرات برای سرعت و امنیت بیشتر دادم.تو یکی از جاسوسان ویدر هستی, نه ؟

- تو نیازی نیست راجع به من چیزی بدانی.اگر ماموریتت را بلدی, ما را به سمت Nar shodaa ببر!

- البته!

در راه,گالن به پراکسی گفت اطلاعاتی راجع به روهام کوتا دهد.

پراکسی : جنرال Roham Kota.یکی از بازماندگان دستور 66.وی پس از فراراز دست نیرو های امپراطوری,طی سالیان دراز توانست مخالفانی را یابد که به کمک آنان یک ارتش کوچک درست کرد.پس از چندین بار دهن کجی به امپراطوری و حمله کردن به مناطقی که تحت کنترل امپراطوری بود,سر انجام در بالای سیاره ی Nar Shodaa درگیر جنگی نفس گیر با نیرو های امپراطوری میباشد.

پس از رسیدن آنان به فضای نبرد,گالن توانست در سفینه ی اصلی که جنرال نیز در آنجا بود فرود آید.پس از پیکاری طولانی با هر 2 طرف جنگ,سفینه هاو رفتن راهی بسیار طولانی,به اتاق جنرال رسید.

-ها!یک پسر؟!این همه جنگو نبرد با امپراطوری و پیروزی,آن وقت ویدر یک پسر را برای نبرد با من فرستاده؟!

جنگ شروع شد.جنرال از قدرت هایی که گالن هیچ گاه راه دفع آنان را یاد نگرفته بود استفاده میکرد,و گالن هم از قدرت هایی بس بزرگ تر و دهشتناک تر.هزاران بار شمشیر آنان به هم اصابت کرد, سر انجام جنرال که بسیار خسته شده بود,گفت : اگر قرار است بمیرم,هیچ نیرویی از امپراطوری در این سفینه زنده نمیماند!

و سفینه را طوری تنظیم کرد که به سوی سیاره در حال سقوط بود.

باز هم جنگی بزرگ,اما این بار بس بزرگ تر.اما باز هم گالن پیروز شد.

و در حالی که شمشیر آنان در حال برخورد به هم بود,جنرال گفت: من آینده ی تو را میبینم پسر,ویدر تا ابد استاد تو نمیماند,استاد تو,استاد تو,من کسی را احساس میکنم,من احساس میکنم,من؟!

و شمشیر گالن به چشمان او اصابت کرد.

گالن به سوی سفینه ی ویدر باز گشت.

- استاد Kota مرده است؟

- بله استاد

- شمشیرش.

قبل از این که گالن دستش به شمشیر جنرال بخورد ویدر آن را با استفاده از Force گرفت.

بسیار خب.اما تو هنوز آماده نیستی.چیز هایی مانده است که باید به تو بگویم.اما قبل از آن باید کسی را شکست دهی که خطر ناک تر از Kota است.

- فقط بگویید چه کسی,استاد.

- برو به سیاره ی Raxus Prime و Kazdan را از بین ببر.او یکی دیگر از بازماندگان است.اما قوی تر از روهام کودا است.پس مراقب باش و سعی کن تمامی ذهنت را برای مبارزه به کار گیری

- بله استاد

گالن به سیاره ی Raxus Prime رسید.خود را از سفینه به پایین پرتاب کرد و راه خود را از میان باطلاق اسید پیدا کرد.اما ناگهان زیر خاک چیزی احساس کرد.یک سری Droid از زیر خاک بیرون آمدند که بیشتر Droid جنگی بودند تا دروید علمی.اما مگر این ها حریف گالن,شکارچی Jedi ها,دشمن محسوب میشد؟این ها برای او فقط پله هایی برای رسیدن به هدف بودند.پس از حل معما ها و کشتن دروید ها,وی در جایی که سالیان سال قبل در آنجا جلسات Jedi ها در آن سیاره برگزار میشد.

- سر انجام اینجایی Kazdan!نمیتوانی از چنگ من فرار کنی!

- فکر میکنی برای یک استاد جدای,که تحت تعلیم استاد Yoda بوده است,تو چیزی هستی پسر؟!

جنگی نفس گیر بین این 2 در افتاد.اما Kazdan ترسو زمانی که دید دارد از این Sith که او را فقط یک پسر معمولی خوانده بود,شکست میخورد,خدمتگزار خود را از زیر خاک احظار کرد و این دروید که بیشتر شبیه یک غول بود تا یک دروید,آمد تا گالن را از بین ببرد.اما در نهایت این هم یک دروید بیش نبود.پس این هم شکست خورد.و حال دوباره Kazdan به سوی پسر آمد.این بار واقعا عصبی شده بود.ولی گالن در نهایت آرامش با او میجنگید.انگار که جای این 2 عوض شده بود.گالن تبدیل به جدای شده بود و Kazdan تبدیل به یک سیث!اما کزدان شکست خورد.

- استاد.کزدان کشته شد.

- آفرین,شاگرد من.حال باید به تو بگویم: ما میخواهیم امپراطور را از بین ببریم و خود به سلطنت برسیم.

- بله استاد.

- اما تو هنوز آماده نیستی

- من 2 جدای را از پای در آوردم.حال شکست یک سیث از کار افتاده برای من و شما, کار سختی است؟!

- او شاید در ظاهر پیرمردی به نظر برسد,اما قوی تر از آن است که فکرش را میکنی.

- من چه کنم استاد؟

- برو به Flucia و استاد Shaak Ti را از بین ببر.اما این بار این یک جدای معمولی و ضعیف نیست.این جدای,برای امپراطوری یکی از بزرگ ترین خطر ها محسوب میشود.پس مراقب باش.

- بله استاد.

استار کیلر به سیاره ی Flucia سفر میکند و در راه خود برای کشتن استاد Shaak Ti چیزی را متوجه میشود,که یک دوگانگی در Force بین باتن نیرو های امنیتی سیاره ی Flucia به وجود آمده.بخشی از این نیرو که طرف روشن و زیبایی که وجود داشت متعلق به استاد Shaak Ti بود اما بخش تاریک و بی رحمانه ی دیگر متعلق به که بود,او نمیدانست...

او به هر زحمتی که شده خود را به استاد رساند و با وی نبرد آزمود و در آخرین لحظات,زمانی که Shaak Ti بسیار زخمی شده بود,به استار کیلر گفت : تو لیاقت بیش از این ها را داری پسر,نه فقط زیر فرمان ویدر ماندن.

استارکیلر در جواب گفت : تو نمیتوانی کاری کنی که من به استادم خیانت کنم!

و پایانی ترین کلمات Shaak Ti این بود : پسر مهربان!Sith های واقعی همیشه به هم خیانت میکنند...

و خود را در گودالی عمیق انداخت که با هیچ نوری انتهای آن روشن نمیشد.

این کلمات در بین دروغ های Sith در ذهن استارکیلربرای آن زمان جا نگرفت و به سمت سفینه ی ویدر رفت,برای کشتن امپراطور...

آن دو زمانی کم منتظر امپراطور شدند(ویدر قبلا به امپراطور گفته بود برای امری بسیار مهم نیاز است که او شخصا با ویدر دیدار کند).زمانی که امپراطور آمد,به ویدر گفت که این کیست,و ویدر در جواب گفت شاگرد من.

- او را بکش لرد ویدر

- استاد,من نمیتوانم...

- او را بکش یا من هر دوی شما را میکشم!

ویدر در کمال آرامش با شمشیرش کمر استارکیلر را سوراخ کرد و او را به خلع پرتاب کرد،این صحنه بسیار دیدنی بود...

امپراطور به او آفرینی گفت و رفت(احتمالا او میدانسته چنین توطعه ای بر پاست)

در نبود امپراطور برای ندیدن استارکیلر در خلع(که بدون کپسول و لباس به خلع پرتاب شده بود ولی هنوز تکه تکه نشده بود),ویدر یک روبات برای وی آماده کرد و او را به مرکز درمانی در سفینه اش برد.

- تو!تو به من خیانت کردی!(دستانش بسته بود و نمیتوانست از روی تخت بلند شود)

- آرام باش فرزندم,من این کار را برای خودت کردم

- اما چرا؟!

- برای این که هنوز قدرتش را نداری که با او مقابله کنی!ناراحت نباش,تو به زودی این قدرت را پیدا خواهی کرد...

- بسیار خب(کمی آرام شده بود),از کجا شروع کنم

- به Cloud City (با این که به ظاهر اسم شهر است اما یک سیاره است) برو و استاد Kota را به سفینه ات ببر تا سرنوشت به تو بگوید چکار کنی.

- او هنوز زنده است؟!

- بله,من این راز را به تو نگفته بودم برای یک چنین روزی

- بسیار خوب استاد,من میروم.

Starkiller پس از فرار از مرکز درمانی سفینه ی ویدر و برگرداندن پراکسی و Juno به سفینه اش،آن ها به سمت Cloud City پرواز کردند.استارکیلر توانست با کمی جستجو ژنرال را پیدا کند،اما او کاملا مست بود.و حرف هایی از جمله " نمیتوانی امپراطوری را نابود کنی پسر،ارتش امپراطور بیکران است... " میزد.اما پس از بردن وی به سفینه اش(البته قبلا امپراطوری یک گروه بزرگ از سربازان را برای کشتن Kota و Starkiller فرستاده بود) او حالش بهتر شد و فهمید که کجاست.اما بر اساس کور بودنش،نمیدانست که پیش چه کسانی است و کسی که او را نجات داده بود همان کسی بود که چشمان او را کور کرده بود.

او پس از کمی صحبت با Starkiller و دریافتن کاری که Starkiller میخواست انجام بدهد(یک کودتای بسیار بزرگ علیه امپراطوری) به او گفت که از سیاره ی Kaashyyk شروع کند.در آنجا یکی از مهم ترین سناتور ها زندانی شده است.

Starkiller به این سیاره سفر کرد،اما قبلا چیزی یادش نمی آمد،او در راهش به کلبه ای شکسته رسید،و در آنجا علامتی دید،زمانی که به آن کلبه رفت صدایی شنید.

- نمیخواستم این چیز ها برایت اتفاق بیافتد،هیچ کدام از این اتفاق ها،متاسفم فرزندم...

- صبر کن!پدر!

اما روح او دیگر رفته بود...

- استارکیلر،صدای من را میشنوی؟

- بله Juno ،چه شده؟

- برای چند دقیقه تماسمان را با تو از دست دادیم.

او پس از باز کردن راه خود از میان سربازانی که سناتور را زندانی کرده بودند(به دلیل اتهامات زیادی که به وی زده شده بود که از سیستم امپراطوری سرپیچی کرده است،او را در این مکان نگاه داشته بودند) به خود او رسید

- کلک های امپراطور...

- من به امپراطور خدمت نمیکنم

- من این فریب ها را میشناسم

- من با استاد Kota اینجا هستم

- استاد Kota مرده است،بالای سیاره ی Nar Shodaa

- او زنده است،او کسی است که مرا به اینجا خوانده است،باور کن!

- بسیار خب،اگر تو یک Jedi هستی،آن منبع قدرت را نابود کن

- آن منبع نمیتواند باعث شود Wookie ها در مقابل امپراطوری بیاستند

- اما به آن ها امیدی تازه و فرصتی برای قدرتمند کردن مقاومتشان میکند،پدرم همیشه میگوید...

- پدرت؟پس او کسی است که Kota با وی تماس برقرار میکند! او بود که از Kota درخواست کرده بود تو را نجات بدهم

- ...خب حالا اگر میخواهی بیایم باید آن منبع را نابود کنی.



Starkiller موافقت کرد و منبع را به هر سختی ای که بود نابود کرد و پس از آن سناتور قبول کرد که به سفینه ی او بیاید.

- چرا به من نگفته بودی که با چه کسی تماس برقرار میکنی ژنرال؟

- نمیدانم...

- من باید با او صحبت کنم

- تو نمیتوانی

- این لازم است ژنرال!

- تو نمیتوانی با او صحبت کنی زیرا من نمیتوانم پیدایش کنم! او را در سیاره ای زندانی کرده اند که یک Jedi در آنجا سکونت داشت و گیاهان آنجا اکثرا وحشی اند و سربازان آن ها...

- سیاره ی Flucia .

- خوب است پسرم،Force با تو یار است که میگزارد به راحتی ذهن ها را بخوانی(او نمیدانست که استارکیلر قبلا برای کشتن استاد Shaak Ti به آنجا رفته بود).

استارکیلر به سیاره ی Flucia سفر کرد و با سختی و مشقت فراوان به سناتور رسید.

- من با استاد Kota برای نجاتت آمده ام سناتور

- متشکرم،Kota به Shaak Ti گفته بود که من خطرناکم،اما نگفته بود که برای امپراطوری،حالا شاگرد او فکر میکند که من دشمن Jedi ها هستم!

- مهم نیست،برویم

صدایی آمد:

- نه،شما جایی نمیروید....

- برگرد عقب دختر!نگدار زخمی ات کنم...

- تو زخمی ام نمیکنی،او تو را زخمی میکند...



ناگهان هیولایی بسیار بزرگ از پشت سر شاگرد Shaak Ti ، Maris Brood آمد.اما به هر زحمتی که شد استار کیلر او را کشت.

حال نوبت شاگرد Shaak Ti بود،اما این شاگرد یک Jedi نبود،او به یک Sith تبدیل شده بود که فقط قدرت میطلبید...و مسلما کشتن او سخت تر از کشتن Shaak Ti بود.زمانی که استارکیلر میخواست شمشیرش را در روح آن Sith خبیث فرو کند و ذات پلیدش را پایانی بخشد،دخت گفت : صبر کن!تو بردی،سناتور مال تو...

- تو برده ی ضلع تاریک هستی،من با کشتن تو به کهکشان خدمت کرده ام!

- نه،این سیاره،این موجودات،شیاطین هستند،من نمیتوانم از آن ها دوری کنم و در عذابم!

- بسیار خوب.برو...

سناتور گفت: نباید میگذاشتی او برود،او مرا یاد یک Jedi دیگر که به Sith ـی خبیث تبدیل شد میاندازد...

- فکر میکنی او آزاد است؟ او همیشه به یاد دارد که اینجا شکست خورده است...

آنان از آن قسمت رفتند و به سفینه ی Starkiller رسیدند.

- متشکرم استاد Kota ،او جان من را نجات داد

- تو باید از او تشکر کنی سناتور Organa .

- بله،متشکرم.

پس از در جریان قرار گرفتن سناتور از کودتا او به آنان گفت : ما نیاز به سلاح،سفینه و مردان زیادی که شجاعت مقابله با امپراطوری را داشته باشند احتیاج داریم.

استارکیلر در مکانی مخفی با ویدر صحبت کرد.ویدر به او گفت که امپراطوری سعی دارد با ترس بر مردم حکومت کند،تو باید سمبلی از این قدرت را نابود کنی.

- چکار کنم؟

- به سیاره ی Raxus Prime برو و خواهی دید که امپراطوری دارد در آن مکان ایستگاهی برای ساخت سفینه های بسیار قدرتمند میسازد،آن مکان را نابود کن.

- بسیار خب استاد

استارکیلر به آن مکان رفت ولی در بین راه به پراکسی بر خورد.

- استاد،خواهش میکنم بگذارید تمرینم را تمام کنم

- بسیار خب پراکسی

آن ها با هم دوئل کردند اما باز هم پراکسی شکست خورد،ولی فن های جدیدی را یاد گرفته بود.

پس از نابود کردن کارخانه،یکی از سفینه ها نجات یافته بود،اما برای یک Jedi سایز مهم نبود،او سفینه را نابود کرد اما سفینه صدمه ی زیادی به مکان زده بود.

او در راه پراکسی را دید

- بیا برویم پراکسی

- استاد،فکر میکنم بهتر است بگذارید من در این مکان بمانم.من حافظه ی قسمت فنون رزمی ام را از دست داده ام...

- بیا برویم پراکسی،دوباره یادت میدهم

و آن دو از آن ویرانه فرار کردند.

پس از چند روز استارکیلر،ژنرال و سناتور ها افرادی را که قابل اطمینان بودند را در جریان قرار دادند و به جلسه ای پرداختند.

سناتور : بسیار خب،ما امروز اینجا جمع شده ایم تا اولین جلسه ی کودتایمان را برگزار کنیم.لطفا کسانی که حاظر هستند نام های خود را بگویند.

افرادی که در آنجا حاظر بودند نام های خود را گفتند .

- من هم هستم.

این صدای Kota بود که از پشت میامد،و چشمانش شفا یافته بود.البته نه به آن صورت،به وسیله ی Force ،میتوانست همه جا و همه چیز و همه کس را همانطور که هستند حس کند.او حالا استارکیلر را میشناخت اما پشیمانی اش را درک میکرد.

- بسیار خب.جلسه را شروع میکنیم.

ناگهان صدای انفجاری آمد که سقف مکان را شکانده بود.

- نه...

این استارکیلر بود که این را گفت...

نیرو های امپراطوری به آن مکان حمله کرده بودند.

- آنان را زنده بگیرید،امپراطور به آنان نیاز دارد

ژنرال خواست به ویدر حمله کند،اما ویدر او را به کناری انداخت.

- تو کارت را خوب انجام دادی فرزندم...

- نه!

ویدر میزی که افراد برای جلسه در آن مکان جمع شده بودند را به سمت استارکیلر پرت کرد و استارکیلر با شدت به سمت سخره ای پرت شد.در حالی که سعی میکرد از سخره بالا بیاید گفت :

- تو قبول کردی که کنار بیاستی!

- من دروغ گفتم،همانطور که همیشه گفته بودم...

- تو هرگز قصد نداشتی که امپراطور را بکشی!

- نه با تو،نه...

- بدون من،تو هرگز آزاد نخواهی شد...

ناگهان از پشت،پراکسی آمد و قصد داشت که با ویدر بجنگد،اما او حافظه ی فنون رزمی اش را از دست داده بود و بیش از 2-3 بار گرفتن ضربات ویدر نتوانست جلوی ویدر بیاستد،و ویدر او را کشت...

اما این فرصتی بود که استارکیلر خود را از سخره به پایین پرت کند،شاید که زنده میماند.

خوشبختانه Juno او را نجات داد و به سفینه برد.

- چه شد؟!

- ویدر به ما خیانت کرد،او نمیخواست امپراطور و امپراطوری را نابود کند...

- نمیفهمم،پس چرا ویدر به ما گفت این همه از سربازان امپراطوری را بکشیم و مکان های مهم را نابود کنیم؟

- همه ی این ها نقشه بود Juno...

- بسیار خوب،حالا تو حاظری به کمک آنان بروی؟زیرا سرنوشت این اتحاد حالا در دستان توست...

استارکیلر پس از چند ثانیه فکر کردن گفت:

- ما برای نابود کردن امپراطوری میرویم،و برای کمک کردن به دوستانمان...

آنان به مقر فرماندهی امپراطور،سیاره ای که در هر مکان که میخواست میتوانست برود و به هیچ منظومه ای وصل نبود رفتند.سیاره ی مرگ...

استارکیلر بدون کوچک ترین رحمی سربازان امپراطوری را میکشت،برایش فرق نداشت چقدر قوی بودند و چقدر با تجربه،آن ها از راه استارکیلر برکنار میشدند...

امپراطور : شما خیانت کارید،شما نام دوستان خود را به من خواهید داد،و بعد خواهید مرد.

سناتور اورگانا : مرگ ما فقط باعث میشود افراد بیشتری به جنگ با امپراطوری برخیزند...

ژنرال : ممکن است هنوز اتحادمان نجات یابد.

او رویش به دوربین امنیتی ای بود که استارکیلر را نشان میداد که دارد به سمت آنان میاید.

- لرد ویدر،شر پسرک را کم کن...

زمانی که استارکیلر خواست به سمت اتاق اصلی امپراطوری بیاید،ویدر در را باز کرد و جلو آمد...

- تو به من خوب خدمت کردی،اما هنوز مانده است تا قدرت را درک کنی و آموزش ببینی...

- تمام چیزی که تو به من یاد دادی خیانت است.

آن دو با هم جنگیدند،جنگی بسیار طولانی،اما وقتی ویدر حتی در زمان بچگی Starkiller فکر کرد استاد Jedi ـی در آن مکان وجود دارد،چگونه میتوانست قدرتی فراتر از قدرت یک استاد Jedi را مهار کند؟او شکست خورد و به اتاق اصلی امپراطور برگشت.

- عالیست!عالیست!او را بکش!ویدر را بکش و من به تو روش یک Sith واقعی شدن را یاد میدهم!

- نه!

ژنرال بود که این را میگفت،او در حالی که میخواست به امپراطور حمله کند،امپراطور از قدرت دردناک Lightning استفاده کرد...

سناتور اورگانا گفت : به او کمک کن!

استارکیلر بر سر دو راهی قرار گرفت،اما او ذاتا یک Jedi بود پس به کمک ژنرال رفت و با امپراطور نبرد آزمود.امپراطور از او شکست خورد...

- مرا بکش،با تمام نفرتت مرا بکش...

- نه صبر کن!اگر او را بکشی تو به چیزی که قبلا بودی،به تاریکی بر خواهی گشت.

پس از کشیدن نفسی عمیق و آرام شدن او گفت که بسیار خوب،سناتور ها و بقیه را برای رفتن آماده کن.

اما امپراطور خبیث تر از آن بود که بگذارد آنان فرار کنند.او دوباره از قدرت Lightning استفاده کرد و میخواست ژنرال را بکشد.اما استارکیلر جلوی او را گرفت...

- بروید!عجله کنید!

ژنرال با نگرانی به او نگاه کرد و سوار سفینه شد...

Starkiller با تمام وجود با قدرت Lightning امپراطور مبارزه کرد،و در نهایت قسمت مرکزی سیاره را بر اثر انفجار بین 2 دست آنان نابود کرد...

ویدر با نیرو های کمکی برگشت : او مرده است...

- بله لرد ویدر،حالا ما باید دشمنانمان را یکی یکی از بین ببریم...

- بله استاد...

سفینه ی متحدان در سیاره ی Kaashyyk ایستاد.

سناتور اورگانا : بالاخره این اتحاد پیوند یافت.

سناتور Leia اورگانا : ما به یک سمبل نیاز داریم.سمبلی از امید...

در طرفی دیگر،Juno به ستاره ها خیره شده بود.

ژنرال به سمت او آمد.

- حالا او با Force یکی شده است...

- تو میدانستی که ما همانان بودیم که قصد کشتنت را داشتیم،نمیدانستی؟

- بله،میدانستم.

- پس چرا به ما کمک کردی؟

- وقتی او در بار برای نجات من آمد،نقطه ای نورانی در دلش دیدم،ستاره ای که هیچ گاه خاموش نمیشد.

- چه ستاره ای؟

- تو فرزندم.

و اینگونه شعله ی امید در دل مردم کهکشان روشن شد...


[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید ، برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ]

هرگونه کپی برداری از مطلب فوق،چه با ذکر و چه بدون ذکر منبع ممنوع بوده و در صورت مشاهده از شما شکایت شده و پیگرد قانونی خواهد داشت.

تصاویر پیوست شده
نوع فایل: jpg 20091018_force_unleashed_boxshot.jpg (58.8 کیلو بایت, 11 نمایش)
__________________


ویرایش توسط SHePArd : 01-17-2011 در ساعت 11:55 AM
SHePArd آنلاین نیست.
 
پاسخ با نقل قول
9 کاربر برای این پست سودمند از SHePArd عزیز تشکر کرده اند:

تبلیغات
قدیمی 01-06-2011, 10:00 PM   #2 (permalink)

管理員

 
MaFi آواتار ها

 
تاریخ عضویت: Sep 2009
محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 2,928
تشکرها : 3,212
مطالب وبلاگ:  2
PC
پیش فرض

مطلب خوب و مفیدی بود ، فقط دقت داشته باش تو که زحمت میکشی این همه مطلب رو مینویسی یه مقداری روی زیباییش کار کن ، من یه مقداری دست کاری کردم توش .. از قبل احساس میکنم بهتر شد اما این کار ها رو باید خودت با سلیقه ی خودت انجام بدی . و دوم اینکه مطالب رو وسط چین نکن ، خوندنش سخت میشه ..
__________________
MaFi هم اکنون آنلاین است.
 
پاسخ با نقل قول
2 کاربر برای این پست سودمند از MaFi عزیز تشکر کرده اند:
قدیمی 01-06-2011, 10:27 PM   #3 (permalink)

کاربر ویژه

 
MINERVA آواتار ها

 
تاریخ عضویت: Nov 2009
محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,046
تشکرها : 1,430
مطالب وبلاگ:  5
PC
خبرنگار کاربر فعال 

پیش فرض

علي تو اين وقتا رو از كجا مياري ...
__________________


[ برای دیدن لینک ها باید ثبت نام کنید ، برای ثبت نام اینجا کلیک کنید ]

کوتیک: بخاطر قانون پایستگی انجین که ما بهش اعتقاد قلبی (مالی) داریم؛ انجین نه بوجود می آید نه از بین میرود، بلگه از بازی به بازی دیگر منتقل میشود
MINERVA آنلاین نیست.
 
پاسخ با نقل قول
یک کاربر برای این پست سودمند از MINERVA عزیز تشکر کرده اند:
پاسخ

برچسب ها
force, star, unleashed, wars, داستان

ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code فعال است
شکلک ها فعال است
[IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
نقد و بررسی Star Wars : The Force Unleashed II SHePArd نقد ، بررسی و معرفی بازی ها 0 12-18-2010 09:51 PM
دموی بازی Star Wars: The Force Unleashed II Vergil12 اخبار بازی ها 2 10-07-2010 04:18 PM
Star Wars : The Force Unleashed II | Preview Unleashed SHePArd نقد ، بررسی و معرفی بازی ها 6 09-14-2010 11:53 PM




اکنون ساعت 11:21 AM برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

طراحی شده توسط سروش خدامی
Powered by vBulletin Version 3.8.4
Copyright ©2007 - 2012, GameSeason.Net